اخبار ویژه

دکتر امین امرایی مدیرعامل شرکت پتروشیمی مارون ؛سالروز آزادسازی خرمشهر یادآور استقلال و امنیت ما می باشد سوم خردادماه،سالروز افتتاح کانون تولید جنوب 📑سوم خرداد سالروز فتح خرمشهر و افتتاح شرکت فولاد اکسین خوزستان گرامی باد دکتر حسن لارتی در برنامه زنده شبکه آبادان به مناسبت شهادت آیت الله رییسی و هیئت همراه ایشان حضور با شکوه پتروشیمی مارون در بیست و هشتمین نمایشگاه تجاری Plastpol 2024  چراغ عدالت خواهی همچنان روشن خواهد بود… نشست هم اندیشی با معتمدین بخش سوسن  فرمانده انتظامی شهرستان ایذه از برگزاری نشست هم اندیشی با معتمدین بخش سوسن خبرداد  پیام تسلیت دکتر امین امرائی مدیرعامل شرکت پتروشیمی مارون به مناسبت شهادت «آیت الله رئیسی» و هیات همراه مدیرعامل شرکت فولاد خوزستان شهادت آیت الله سید ابراهیم رئیسی رئیس جمهور کشورمان و همراهان ایشان را تسلیت گفت بازدید علمی دانشجویان دانشگاه شهید چمران از پتروشیمی امیرکبیر ضرورت تحول فناورانه در روابط عمومی؛ جنگ مدرن، ابزار مدرن می طلبد/ سجاد خراسانی

10

دلنوشته ای از کریم خان زند در مورد مردمان شهرستان ایذه (مالمیر،ایزج،انشان)

  • کد خبر : 1257
  • ۱۶ بهمن ۱۴۰۱ - ۰:۰۸
دلنوشته ای از کریم خان زند در مورد مردمان شهرستان ایذه (مالمیر،ایزج،انشان)

کریم خان زند از دیار ایذه می گوید در آنجا مردمانی دیدم که در سخاوت بی نظیرند و در شجاعت کم نظیر. در لشکر کشی به آن دیار به مال میر رسیدیم شب شد و در دامنه ی کوهی اردو زدیم شبانه برای سرکشی به لشکریان گشت زدم در میانه کوه آتشی دیدم که نظرم […]

کریم خان زند از دیار ایذه می گوید
در آنجا مردمانی دیدم که در سخاوت
بی نظیرند و در شجاعت کم نظیر.
در لشکر کشی به آن دیار به مال میر
رسیدیم شب شد و در دامنه ی کوهی اردو زدیم شبانه برای سرکشی به لشکریان گشت زدم در میانه کوه آتشی دیدم که نظرم را جلب کرد با یکی از همراهان بدان سوی رفتیم
در کنار آتش مردی نشسته بود که تصور کردم ایستاده است نشسته آن به قد یک انسان معمولی بود .کلاهی بر سر داشت
که به تاج شاهی شبیه بود کلاهش نظرم را گرفت سلامش دادیم جواب داد بدون اینکه تکانی بخورد با دستش تعارف به نشستن کرد گویی که یک چوپان بر او وارد شده است
به مزاح به او گفتم کلاهت به تاج ما می ماند نگاهش را متوجهم کرد و گفت کلاه
من از اصالت است تاج شما از قدرت .
کنایه اش رنجورم کرد خواستم انتقام بگیرم به او گفتم پس مرا می شناسی واز جا بر نخواستی با لبخند گفت نشسته ام که چون تویی برخیزد مرا بیلی ست
و تورا شمشیری بسیار پخته سخن می گفت که جای جسارت به او باقی نبود.
از احوالش پرسیدم واینکه قدرت ما را چگونه می بیند گفت مردمان این دیار کشاورزند و سر به کار خود دارند ولی
اگر کسی به نانشان حمله کند به جانش حمله خواهند کرد.
در کلامش تهدید بود با نیش خندی گفتم صبح معلوم می شود. همان خنده را تحویلم داد و گفت صبح معلوم می شود.
لختی نشستیم و از کاسه ماستش خوردیم و به لشکرگاه برگشتیم شب از نیمه گذشته بود که بخواب رفتیم.
صبح همهمه سپاه مرا بیدار کرد از دربان
پرسیدم چه خبر شده پریشان گفت آقا اسبان سپاه را برده اند از خیمه بیرون زدم کفشی برای پوشیدن نبود کفش وسلاح را هم برده بودند با
سپاهیان با پای برهنه به سمت روستایی
روان شدیم بدانجا که رسیدیم از جلال وجبورتمان چیزی نمانده بود چون گدایان و درماندگان سراغ خانه کد خدا را گرفتیم به درب خانه که رسیدیم دروازه چوبینش باز بود خانه باغی وسیع که پر از درختان میوه بود ولی از میوه خبری نبود
در ایوان خانه ای در آخر باغ مردی ایستاده و خیر مقدم می گفت بفرمائید
تعدادمان زیاد بود من و همراهان سلام کردیم و با تکبری که با خود داشتیم ولی با آن اوضای نا به سامان خواستم وارد
شوم که جوانی برومند با آفتابه مسی پر آب جلو آمد بر دست و صورتم آبی زدم و آفتابه را روی پاهایم گرفت مرد به سپاهیان اشاره کرد که در کنار جوی آبی که از میان باغ می گذشت دست و صورت بشویند سپاه مشغول شستشو بود که مرا تعارف به داخل کرد گویی از قبل سالن های آن امارت برای پذیرایی آماده بود در محوطه باغ هم فضایی بزرگ برای نشستن محیا شده بود ازمن واز سپاهیانم به خوبی پذیرایی شد استراحتی کردیم وزمان به شب نزدیک می شد به کدخدا گفتم مرا می شناسید
نگاهی کرد و گفت اگر کلاهی بر سر داشتی بهتر می شناختم ولی با این سپاهی که به همراه داری می شود شناخت آنان سخنشان را با هنر بیان می کردند مرا در لفافه شاه بی تاج خطاب کرده بود کلامش را خوب می فهمیدم
ولی با مهمان نوازی که کرده بود شرم داشتم که او را برنجانم گفتم شما که این همه لطف کرده اید کلاهی هم بدهید
دست بر سینه برد وبا احترام گفت کلاه ما برای شما بزرگ است تاجی را به شما هدیه خواهیم کرد از کنایه بزرگی کلاهشان برای من به خشم آمده بودم
ولی از تاج پیش کشی شرمنده این مردمان در کلام و مقام بی نظیر بودند
وقتی آماده برای رفتن شدیم همه سپاه را با کفش مخصوصی به نام خلاتک دیدم
و گیوه خاصی که جلوی پای من گذاشتند
کفشی بسیار نرم وسبک که انسان از پوشیدنش لذت می برد.
از درب باغ که خارج شدیم اسبانی زین کرده و آماده در محوطه بیرون بسته بودندبا تعجب آن همه اسب وزین را نگاه کردم و خواستم سخنی بگویم که کدخدا با اشاره دست گفت اسب شما آن اسب سفید است اسبی بسیار زیبا گفتم این همه سخاوت از کیست گفت خان گفته به شما بگویم ما رعیتیم و سرمان به کار خودمان است اگر کسی به نانمان حمله کند به جانش حمله می کنیم و اگر شاهی مروت پیشه کند برایش جان می دهیم و تاجش هدیه می کنیم.تکبر را از خود دور کن و شاهی کن تا رعیت در رفاه باشد.

 

 

می گویند به همین علت کریم خان لقب وکیل و رعایا را برای خود برگزید .

 

از نوشته های میر غریب (میرزا)

لینک کوتاه : https://havaybana.ir/?p=1257

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 2در انتظار بررسی : 2انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.