0

کهین هوهو نوری*

  • کد خبر : 6998
  • 23 شهریور 1405 - 14:53
کهین هوهو نوری*

کهین هوهو نوری نورْبرگِ رودِ روز، در گلویِ ِگلناکِ غروب گیر کرده بود. در بخش باستانی روح آسمان، آفتاب زمین را ستایش می‌کرد و بر آن بوسه می‌زد و به زحمت پرتو خود را از میان درختان متراکم بلوط می‌گذراند. نور کم‌رمقی به زمین می‌تابید، درختانی که تا ساعتی پیش‌تر غرق شکوه دیرینه جلوه می‌کردند، […]

کهین هوهو نوری

نورْبرگِ رودِ روز، در گلویِ ِگلناکِ غروب گیر کرده بود. در بخش باستانی روح آسمان، آفتاب زمین را ستایش می‌کرد و بر آن بوسه می‌زد و به زحمت پرتو خود را از میان درختان متراکم بلوط می‌گذراند. نور کم‌رمقی به زمین می‌تابید، درختانی که تا ساعتی پیش‌تر غرق شکوه دیرینه جلوه می‌کردند، سایه بر یکدیگر می‌انداختند. آن‌ها با جنگ اراده، و همزیستانه گریز ناپذیر، عشق و دوست داشتن در تاریکی بسر بردند تا ورای پنجره تاریکی، در روشنایی ظهور کنند. مرز تاریکی و روشنایی از چنگ زمین رخت برمی‌بست. مجالِ مجادله نبود. سپهر لاژوردی از گردِ زخمِ سنگین بارِ سیاهْ به ستوه آمده بود، ملول و عاجز به‌نظر می‌رسید. تارکِ دلِ کوه‌ها هنوز در مقابل ظلمت ایستادگی می‌کرد. آهسته‌آهسته، آب‌ها نیز سیه‌پوش شدند. پیراهن درختان نیز نیلی رنگ به‌نظر می‌رسید. کم‌کم جای پایی بر سپر آسمان راز آشتی آشنایی را نوید می‌داد. میان روز آخر تابستان و اول پاییز ناسازواری و دوآوازی افتاده بود. چراغِ کوچکِ ستاره امید از دورادور سوسو می‌زد. ماه، آن پری‌روی، از پس تلی از تاریکی چهره گشود و به میانجیگری تاریک و روشنایی پرداخت. به تابستان گفت: برابری تاریکی و روشنایی را در ترازویی نهادند که یک کفه آن آخر زمستان بود و کفه دیگرش اول بهار، آن‌ها را با پاره‌سنگ‌هایی برابر کردند و تحویل بهار دادند. مردمی که شاهد این ماجرا بودند، لباس نو پوشیدند؛ خانه و سرای، کوی و برزن آراستند، به شادمانی و دید و بازدید پرداختند. بهار توانست کم‌کم بر روشنایی بیفزاید و بلندترین روشنایی را به تو تحویل داد اما تو، از آن سرمایه کاستی؛ فردا که سپاه شب از زمین تو رفت و شب و روز برابر شد، سخاوتمندانه آن را باید تحویل پاییز دهید. پاییز نیز با امانت‌داری و مراقبت از روشنایی و نوری که گاه در پشت ابر پنهان می‌شود را به گردن گرفت، با تاریکی کج‌دار و مریز برخورد کرد و خویشتنداری نمود؛ وسیع‌ترین شبْ، با عمری طولانی و سیاه‌تر از بقیه در غاری همراهِ گاوی و کژدمی که آن را زهرآلود کرده بود و از درِ درد درآمده، در سرمای مخوف، تحویل شبان زمستان نمود. در این کش‌مکش طبیعی، هیچ مبارزه‌ای صورت نگرفت. این دور تسلسل می‌دانست در این زمانه تاریک، مبارزه طلبی نیست که آن‌ها را نجات می‌دهد؛ حتی حیوانات گنگ‌زبان، در شرِ طبیعی و قراردادی اجتماعی، بهترین چیز زندگی را صلح و سازش می‌دانند، احترام به حرمت یکدیگر است که فضا را با روح و روان هماهنگ می‌کند اگر زندگی مصنوعی نباشد.

ما انسان‌ها موجوداتِ با عاطفه‌ای هستیم که احساسات را می‌پرستیم و فکر می‌کنیم بهترین چیز زندگی خوشبختی است، اما عشق است که چهره‌های زمانمندِ بسیار دارد، ما آن‌ها را در رؤیا یا واقعیت ملاقات می‌کنیم. در زندگی گاهی در راه‌های رفته بگونه‌ای پیش می‌رویم که انگار اولین بار است که در آن‌ها پا می‌گذاریم. گاه در ادامه راهِ همیشگی خودداری می‌کنیم و از خود می‌پرسیم آیا در مسیر درستی هستیم؛ گاه تغییر مسیر می‌دهیم و راه تازه‌ای پیدا می‌کنیم. کاش از تغییر فصل‌ها و حیوانات می‌آموختیم.

# خُرم سعیدی، شهریار، اواخر شهریور ۱۴۰۵

 

*هوهونوری” huhunuri در منابع باستانی در حوزه عیلام آمده؛ محل دقیق آن قطعی نیست، عده‌ای بر این باورند شاید یکی از نام‌ها باستانی ایذه باشد.

لینک کوتاه : https://havaybana.ir/?p=6998

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.