اخبار ویژه

گام‌های بلندی که نیشکر برای رونق جوامع محلی برداشته است؛ سهم صنایع‌دستی خوزستان از سفره شیرین نیشکر از میان خاکِ «چال‌آبزا» تا فریادِ «تلخ‌آبی»؛ روایتِ رنج و ایستادگی از تجربه سه قوه تا توسعه فارس؛ کارنامه امیری در میدان عمل کارشناس مطالعات فرهنگی و رسانه: در فوتبال ایران با فرهنگ عذرخواهی مشکل داریم! راه‌اندازی فولادسازی شادگان به دستور وزیر صمت؛ آغاز فصل تازه توسعه و رونق اقتصادی ۵۰هکتار از اراضی مرغوب شهری در مالکیت شهرداری اهواز باقی ماند ✅فولاد خوزستان؛ سرمایه‌گذار✅فولاد خوزستان؛ سرمایه‌گذاری برای تولیدی که می‌خواهد سبزتر ادامه دهدی برای تولیدی که می‌خواهد سبزتر ادامه دهد زمزم ۳؛ وقتی بازسازی یعنی ساختن دوباره 💠فولاد خوزستان؛ روایت یک بازگشت وقتی قلب کارخانه دوباره تپید؛ روایت بازسازی فولادسازی و کوره‌های پاتیلی چرا معاون وزیر در برابر فولادمردان خوزستان سر تعظیم فرود آورد؟ فولاد خوزستان در روزهای سخت بازسازی تنها نماند

1

از میان خاکِ «چال‌آبزا» تا فریادِ «تلخ‌آبی»؛ روایتِ رنج و ایستادگی

  • کد خبر : 6987
  • 18 شهریور 1405 - 10:49

از میان خاکِ «چال‌آبزا» تا فریادِ «تلخ‌آبی»؛ روایتِ رنج و ایستادگی ‌ علی شاهپری تلخ آبی زندگی، برای من از همان نخستین طلوعِ مهرماه سال ۱۳۵۴ در روستای «چال‌آبزا» در بخش سوسن، با مفهوم «تلاش» گره خورد. من فرزندِ مردی بودم که از میان خاک و تلاش، نانِ زندگی را بیرون می‌کشید؛ مرحوم علی جمعه، […]

از میان خاکِ «چال‌آبزا» تا فریادِ «تلخ‌آبی»؛ روایتِ رنج و ایستادگی

علی شاهپری تلخ آبی
زندگی، برای من از همان نخستین طلوعِ مهرماه سال ۱۳۵۴ در روستای «چال‌آبزا» در بخش سوسن، با مفهوم «تلاش» گره خورد. من فرزندِ مردی بودم که از میان خاک و تلاش، نانِ زندگی را بیرون می‌کشید؛ مرحوم علی جمعه، کارگر ساختمانی‌ای که مانند ۹۰ درصد مردان و جوانان ایذه، به دلیل فقدان سرمایه و فشار شرایط، راهی شهرهای دیگر شد تا بقای خانواده را تضمین کند.

به عنوان فرزند ارشد، از همان کودکی یاد گرفتم که زندگی، کادویی رایگان نیست. از دستفروشی و فروش آب‌ یخ در اجتماعات گرفته تا شاگردی در میوه‌فروشی‌ها و تعمیرگاه‌ها؛ هر شغلی که دست‌هایم را سیاه می‌کرد، در واقع در حال نوشتنِ نخستین سطرهای کتاب زندگی‌ام بود. یادم می‌آید در ۱۴ سالگی، پس از سال‌های خاکسترگرفته‌ی جنگ تحمیلی، همراه پدر به آبادان رفتیم؛ به سر میدانِ معروف به «تانکی ابوالحسن». آنجا، در میان دیوارهای غریب شهر، سه شبانه‌روز گرسنگی، تلخ‌ترین درسِ زندگی بود که خوردیم؛ تا اینکه با نیمی از روز کارگری، توانستیم نان و ماستی برای بقای خود تهیه کنیم.
اما آزمون‌های زندگی، تنها به گرسنگی ختم نمی‌شد. پس از عبور از دوران سربازی و ورود به نظام بانکی، خداوند سخت‌ترین امتحان را پیش روی من گذاشت: چهارده سال مبارزه و درمان برای فرزندم. در سال ۹۵، در حالی که نوجوانیِ روحم هنوز زخم می‌خورد، با از دست دادن دخترم، بخشی از وجودم را در خاک سپردم. مهاجرت به تهران در سال ۱۳۸۶، نه برای خوش‌گذرانی، که برای نجاتِ جانِ دخترم بود؛ مهاجرتی که هرگز نتوانستم با آن دل خوش کنم، چرا که دل من در ایذه و میان مردم بختیاری باقی ماند.
امروز، وقتی به گذشته می‌نگرم، می‌بینم که تمام آن رنج‌ها، سوختِ نوشتنِ کتاب‌هایم شده است. کتاب «تلخ‌آبی» که فریادِ حقِ کارگران و خانواده‌های رنج‌دیده است، و کتابِ در دستِ چاپ کتاب «انشان» که به مسائل مدیریت و اقتصاد ایذه می‌پردازد، همگی از همان خاکِ چال‌آبزا و همان اشک‌های تهران بیرون آمده‌اند.

من امروز، نه تنها یک فعال اجتماعی، بلکه صدایِ خاموشِ کارگران، زنان سرپرست خانوار و خانواده‌های گرفتار در بیماری هستم. تلاش من، تبدیل کردنِ آن «تلخ‌آبی» به نوری برای تغییر است. من می‌خواهم فریادِ ناله و ناله‌ی مردم ایلم را به گوش جهانیان برسانم، چرا که می‌دانم رنج، اگر به قلم و کلام تبدیل شود، می‌تواند تحول‌آفرین باشد.

لینک کوتاه : https://havaybana.ir/?p=6987

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.