به یاد خدا.
حافظ و غزلی در مدح پورِ پسنگ و ذم ایزه.
در تقویم فرهنگی کشور ما روز بیستم مهرماه را روز بزرگداشت حافظ نام نهاده اند.
این که حافظ از تعریف و توصیف و تمجید بی نیاز است را همه می دانند.
کیست که نداند، حافظ یکی از بزرگترین آموزگاران فرهنگ ایرانی است.
و کیست که نداند، حافظ بزرگترین آموزگار مروت و مدارا در همه روزگاران بود و هست.
او بی انکه به وعظ و واعظی علاقه و باورمند باشد از سر دور اندیشی به آدمیان پند و اندرز می دهد؛
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا.
گرچه، حافظ این شاعرِ شعرِ راندانه و غزل سرای تغزل و لطافت در غزلی که برای اتابک پیراحمد لُر سروده بود ، رندانه درخواست کرده بود تا این حاکم اتابکی مالمیر ، جرعه ای از جام زرافشانِ کَرم و کرامتِ آن سلطان به وی ببخشد.
غزلی که با مطلع ؛
افسر سلطان گل پیدا شداز طَرف ِ چمن
مقدمش یا رب مبارکباد بر سرو و سمن.
آغاز می شود، و در آن اتابک پیر احمد را ستایش کرده است اما در بیتی از همین غزل به رندی هرچه تمامتر سخن را در حریری از آرایه ی “ذم شبیه به مدح ” پیچیده و در آن ایذج آن روزگار و ایزه ی امروز را ذم کرده و گفته است؛
بعد از این نشگفت اگر با نکهت خلق خوشت
خیزد از صحرای ایذج نافه ی مشک ختن.
هرچند در این غزل پور پشنگ که همان اتابک پیراحمد لُر باشد را به شایسته ترین شیوه ستوده است اما در این بیت، گفته است اگر از صحرای ایذج بوی خوشبویی همچون عطر پوشیده در ناف ِ آهوان خُتن برخیزد شگفت نیست زیرا تو در آنجا هستی !
با اینکه حافظ ممدوح خود یعنی اتابکپیراحمد را ستوده و چیزی در ستایش ایزه نگفته است اما این غزل او در خاطرِ و خاطره ی همه ی ملاها و باسوادن این دیار از گذشته ها تا اکنون چون نوشته بر سنگ حک شده است.
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی
تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش
هر نفس با بوی رحمان میوزد باد یمن
شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او
در همه شهنامهها شد داستان انجمن
خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زین
شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن
جویبار ملک را آب روان شمشیر توست
تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن
بعد از این نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت
خیزد از صحرای ایذج نافه مشک ختن
گوشه گیران انتظار جلوه خوش میکنند
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش
ساقیا می ده به قول مستشار مؤتمن
ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار
تا از آن جام زرافشان جرعهای بخشد به من
با این حال ما مردمان این دیار بی آنکه از سخن رندانه ی حافظ گله ای داشته باشیم از سحر کلام او خرسندیم که تمنای جرعه ای از جامِ حاکم این سرزمین در شعر او جاودانه مانده است.
محمدرضا پارسا
۲۰ مهرماه ۱۴۰۵.














