. .:
از خاکِ چالآبزا تا قلمِ حق؛ روایتِ جریانی که از رنج، قدرت میگرفت
نویسنده: علی شاپری
زندگی، برای بسیاری از ما، نه یک مسیرِ هموار، بلکه یک میدانِ مبارزه است. من، علی شاپری، از نخستین سپیدهدمهای مهرماه سال ۱۳۵۴ در روستای «چالآبزا» در بخش سوسن، وارد این میدان شدم. من فرزندِ مردی بودم که با کفِ دستهایِ کارگری و با تکیه بر سختکوشی، ستونِ خانواده بود؛ مرحوم علی جمعه، که مانند ۹۰ درصد از مردان و جوانان ایذه، به دلیل فقدانِ سرمایه و فشارِ مکررِ اقتصاد، راهی شهرهای دیگر شد تا از میانِ سختیها، نانی برای بقا فراهم کند. او نمادِ نسلِ خستهای بود که تمام زندگیاش را در خدمتِ بقای دیگران سپری کرد.
من، به عنوان فرزندِ ارشدِ یک خانوادهی پرجمعیت، از همان سالهای کودکی آموختم که زندگی، به رایگان به دست نمیآید. در حالی که همسالانم با کتاب و قلم در میگذشتند، من با سنگ و ابزار و با زیرآبِ آرزوهایم درگیر بودم. از دستفروشی در خیابانها و فروش آب یخ در میانه اجتماعات گرفته تا فروش سیگار و شاگردی در میوهفروشیها و تعمیرگاههای خودرو؛ هر شغلی که با آن درگیر بودم، در واقع در حالِ یادگیریِ منطقِ بقا در دنیایِ بیرحمِ اقتصاد بودم. من همزمان با کار، با کتاب مبارزه میکردم؛ میخواندم تا بتوانم از میانِ گرد و غبارِ کارگری، راهی به سوی روشنایی پیدا کنم.
یکی از تلخترین خاطراتِ دورانِ جوانی، سالهای پس از جنگ تحمیلی بود. در ۱۴ سالگی، با همراهیِ پدر، راهی آبادان شدیم؛ به سرِ میدانِ معروف به «تانکی ابوالحسن». آنجا، در میانِ غریبهها و در زیرِ آسمانِ خاکستریِ آبادان، با حقیقتی برخورد کردیم که تا زندگانی مرا تغییر داد: گرسنگیِ مطلق. سه شبانهروز، نه تنها بیپناه بودیم، بلکه حتی نایی در خوراکمان نبود. آن سه شب، در میانِ گرسنگی، درسِ بزرگی از تنهایی و نیازِ ساختاریِ جامعه آموختیم؛ تا زمانی که با سختی و پس از نیمروز کارگری، توانستیم نان و ماستی برای فردا تهیه کنیم. آن لحظه، خورشیدِ امید در دلِ من در گرفت: «باید تغییر داد، باید نوشت، باید ایستاد.»
پس از گذشتن از دوران خدمت سربازی، با تلاش و پشتکار، توانستم به نظام بانکی وارد شوم. اما زندگی، زمانی که گمان میکردم به ثبات رسیده، سختترین امتحانِ خود را پیش روی من گذاشت. چهارده سال، تمامِ هستی و جانم را وقفِ درمانِ فرزندم کردم. سال ۹۵، در حالی که هنوز در نوجوانیِ روحیِ خود رنج میکشیدم، با از دست دادنِ عزیزترین دارترم، بخشی از قلبم را در خاک سپردم. این رنج، نه تنها مرا در هم نشکست، بلکه مرا به سوی یک «رسالت» سوق داد.
در سال ۱۳۸۶، به دلیل نیاز مبرم به درمانِ دخترم، راهی تهران شدم؛ اما این مهاجرت، هرگز از دلِ من خارج نشد. من همواره با دلِ پُر از دلتنگی برای ایذه و خاکِ بختیاری، در تهران زیستم. در عینِ پیشرفت در سلسلهمراتبِ بانکی و ادامه تحصیلات، هرگز از پیگیریِ حقوقِ شهروندی و مسائل اجتماعی غافل نشدم. من دیدم که چگونه مردمِ مظلومِ بختیاری و کارگرانِ ایذه، در چرخهٔ بیعدالتی گرفتارند. از همین رو، فریادِ رنجِ آنها را در قالب کتاب «تلخآبی» به چاپ رساندم؛ کتابی که رنجِ کارگران و خانوادههای دارای فرزندِ بیمار را به تصویر میکشد.
اکنون، در آستانهی انتشار اثر دوم خود با نام «آنشان» هستم؛ اثری که با نگاهی علمی و تحلیلی، به بررسی مدیریت، اقتصاد و ریشهیابیِ مشکلاتِ ساختاریِ ایذه میپردازد. من از آن روزهایی که در تعمیرگاهها شاگردی میکردم، تا امروز که به عنوان یک پژوهشگر و فعال اجتماعی به قلم خود میاندیشم، تنها یک هدف داشتهام: تبدیل کردنِ آن «تلخآبی» به حقیقتی شیرین برای مردم.
من امروز، از نامِ کارگران، از حقِ زنانِ سرپرستِ خانوار و از نالهی خانوادههای درگیر با بیماری، دفاع میکنم. من در پیِ آن هستم که صدایِ خاموشِ مردمِ ایلم را به گوشِ قدرت برسانم. اگر رنج، محرکِ هنر و دانش باشد، من تا آخرین نفس، قلم خود را به خدمتِ نالههای مظلومان خواهم گذاشت.













