اخبار ویژه

گام‌های بلندی که نیشکر برای رونق جوامع محلی برداشته است؛ سهم صنایع‌دستی خوزستان از سفره شیرین نیشکر وفایند، زنانی که یاقوت دلشان، میوه کال گسستگی نیست.  جایی که غرور غروب نمی‌کند و همواره نشان آشنایی هست از خاکِ چال‌آبزا تا قلمِ حق؛ روایتِ جریانی که از رنج، قدرت می‌گرفت ‌ ‌ آبرسانی پایدار به ۲ هزار روستانشین در ۹ روستای رودزرد رامهرمز آمادگی آبفا خوزستان برای فصل بارش؛ استفاده از ظرفیت تأسیسات فاضلاب برای کمک به شهردارى در راستاى دفع آب‌های سطحی پتروشیمی امیرکبیر در مسیر ثبت رکوردهای جدید فروش؛ رشد ۱۰۰ درصدی فروش پلی‌اتیلن سبک پنجمین جلسه میز فولاد استان خوزستان با حضور مدیران استانی و مدیران شرکت‌های فولادی برگزار شد اصناف خوزستان؛ روایت مسئولیت، همراهی و خدمت کهین هوهو نوری* تأکید مدیرعامل آبفا خوزستان بر آمادگی تلمبه‌خانه‌های فاضلاب بندر امام خمینی(ره) برای بارندگی‌های پیش‌رو پویش «سلام محله» در روستای ممبین ایذه برگزار شد

0

وفایند، زنانی که یاقوت دلشان، میوه کال گسستگی نیست.  جایی که غرور غروب نمی‌کند و همواره نشان آشنایی هست

  • کد خبر : 7040
  • 30 شهریور 1405 - 14:57
وفایند، زنانی که یاقوت دلشان، میوه کال گسستگی نیست.   جایی که غرور غروب نمی‌کند و همواره نشان آشنایی هست

تلخ‌آبی ” آنچه درپی می‌آید، یادداشت‌گونه‌ایست درباره کتابِ” تلخ‌آبی، روایتی از یک فعال اجتماعی، نوشته دکتر علی شاپری تلخ‌آبی، انتشارات گنجی کرج، چاپ اول ۱۴۰۵″ در این کتاب؛ با جوانی روبه‌رو می‌شویم که خرد پیران در سر دارد و شور و شوق جوانی در دل، جوانی که در منطقه‌ای محروم رؤیاهای سبزش به‌زردی نگرایید، ساکن […]

تلخ‌آبی ”

آنچه درپی می‌آید، یادداشت‌گونه‌ایست درباره کتابِ” تلخ‌آبی، روایتی از یک فعال اجتماعی، نوشته دکتر علی شاپری تلخ‌آبی، انتشارات گنجی کرج، چاپ اول ۱۴۰۵″

در این کتاب؛ با جوانی روبه‌رو می‌شویم که خرد پیران در سر دارد و شور و شوق جوانی در دل، جوانی که در منطقه‌ای محروم رؤیاهای سبزش به‌زردی نگرایید، ساکن جزیره سکوت نشد، رنج های خود در سینه ننهفت و از شیرینی‌های تلخ‌آب گفت. درِ چمدانِ سینه را گشود و خاطراتی که در کنار آسمان پرسه می‌زدند، در دل سپید کاغذ سیاه کرد.

از جوانان ” تلخ‌آب‌ها ” گفت که هنوز نشانی از غرور بر شانه دارند. از منطقه‌ای گفت که در آن هنوز مهربانی چون آفتاب می‌درخشد؛ مکانی سرشار از ثروت بزرگ انسانیت؛ جایی که مردانش به دلیری و مهربانی شهره‌اند، شیدای مردانگی‎اند و زنانش کانون مهر و وفایند، زنانی که یاقوت دلشان، میوه کال گسستگی نیست.

جایی که غرور غروب نمی‌کند و همواره نشان آشنایی هست. اگر نان‌خورشی در اجاق یافت شود، ” کاسم‌سایی” را فراموش نمی‌کنند. وقتی شیر گاو و گوسفندشان کم می‌شود، تعاونی زنانه ” واره” راه می‌اندازند و استعداد زیر خاکستر خود را با کمبودها دفن نمی‌کنند.

قهرمان سرگذشت فراواقعیت ” تلخ‌آبی”، که مهر وطن از چنگش می‌چکد، خاطرات دوران نوجوانی را که چون یادگاری در دلش نقش بسته دارد، می‌توان گفت گذرگاهِ آرزوهایش از پل ناپیدای زمان گذر کرده و آرمان‌هایش در دشت گلستان دلش زیبا به بار نشسته است . این قصه، قصه‌ای نیست که به پایان رسیده باشد؛ بلکه واقعیتی ملموس است که همچنان ادامه دارد. او مردی شد که هر روز با امیدهای کوچک و مشکلات بزرگ مبارزه کرد. می‌دانست تا امید هست پرندگان منطقه به شوق پرواز می‌کنند.

  • او در چشم خسته کارگرانی نگریست و با آنان زیست، همانانی که او دردشان را دید و آسان از آن نگذشت. با رنجشان همراه شد و بر بلندای بام بیداری و کنشگری ایستاد. درباره فعالیت‌های اجتماعی و راه‌کارهای مختلف آن کتابی نگاشت ( که ذکرش در ابتدای نوشته گذشت. ) کتابی که ابتدا تلخی‌های روزگار را به رشته می‌کشد سپس در پانزده فصل مسایل معتنابه این عرصه را بر می‌شمارد و شرح می‌نماید و راه‌کار مناسب پیشنهاد می‌دهد.

او در ابتدای راه مانند بلوطی پیر خم شد اما نشکست. ادامه داد و خود را که مشتی از خروار بود، وارهاند. کتاب او، داستان مردمانی‌است که نان، نیاز واقعی آنان‌است و دیگر هیچ.

ای بی‌داد از عطش و این نیاز! فریاد از دست سیمرغ ابرهای خشکی که انگار آن‌ها را جادو کرده‌اند. در آشیان آسمان تلخاب پهلو می‌گیرند و با سوز و گداز در شعله تب مردم می‌سوزند و لب نمی‌گشایند مانند اسبان منطقه بی‌سوار نیستند اما از گرد پای آنان خبری نیست و چنان نیستند تا علَم خودکفایی برافروزند.

مناطق محروم چون ” تلخ‌آب ” جاهایی‌است که در غروبگاهش ستارگان پرفروغ، دل‌دل زنان، شامگاهی آغشته به خون دل بر زمین می‌چکانند. مردمان این دیار دیریست دیر، قصه رنج سر می‌دهند اما در، همواره بر پاشنه فقر می‌چرخد، فقری استعداد کش. در آنجا مادرانی هستند که به اندازه غم دلشان پیر شده‌اند و تهمینه‌وار مرگ تدریجی سهراب‌های خویش را انتظار می‌کشند و بر مزار نان آور خود، گیسو می‌شکنند و رخساره می‌فشارند.

دخترانِ گیسو رها در باد، راه پیشرفتشان مسدود است و آه دودناک دلشان دایم آرزو بر باد است. شاید بتوان گفت مردمانِ اینجا هنگامی که پندار نیکشان پنبه می‌شود، درخویش می‌گریند اما اشک را در دیده و دل نهان می‌کنند. زندگی در این‌جا آغاز ناشده گم می‌شود و اگر غمگینْ کلاغان پیر در صخره، غمشان را بشنوند راهِ آشیان گم می‌کنند. با همه تلخی زندگی، مردم آن سامان تا پرندگان به شوق می‌پرند، چراغ امیدشان را روشن و سوسو می‌زنان نگاه می‌دارند.

 

#خُرم سعیدی، شهریار، شهریور ۱۴۰۵

لینک کوتاه : https://havaybana.ir/?p=7040

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.