” بلوط ”
بلوط، این سرو بیهمتای بوستان کوه در کوهِ کوهستان، این دوست دلاویز دشت و بیابان، این شاه شاد پاییز و زمستان و این مشکوی مشکینفامِ کم همطریقِ طبیعت کم همتا و هوشنواز زاگرس، هنگامی که پیراهن شکفتن پوشد و ردای سبز برگردن آویزد، جوی در جوی نشاط میانگیزد و کمان رنگارنگ ابرویش، گاه گرهگیر نور میشود و با ناز بیاندازه راه آفتاب میبندد. بادِ شیر افکنِ پرخاشجو، که نوازشگر او بوده پرهای قُوی رونده آسمان رابا مخمل گل سرخ میآراید و از بوی خوشِ باران گلها و رستنیها را از هوش میبرد. دست تو را بر دشتِ شهر ارغوانی شرابگون غروب میگشاید، آنگاه بهشتْ، حکایتی از جلوه جمال توست. بلوط تو چشمهی نور و شاهبیت شیرینکارشایسته شبستان شمع هستی هستی و رشک حلقه انگشتری زهره و مشتری. دامادِ ماه در چرخشگاه تازه خود کلاهِ خسروی شب را به احترام تو ای عروس کجاوه نشین برسر مینهد و دلدادهی شکلِ شکیل شاخِ نبات تو میگردد. شبهنگام، تمام دارایی خود را نثار رود و چشمهساران همراه بلوط مینماید تا گوشه چشمی بدو کند. ای کهنسالِ زاگرس نشین، هنگامی که طبیعت، شبنمِ آفرینش را بهرمیکرد، بهترین بهرهها را نصیب زاگرس نمود تا همانند ساکنان صبور و مقاومش سرحد و مرزِ سترگ میان دو دشمن همیشگیِ گرمسیر و سردسیر باشد. زاگرسِ شیرینکار، این مکان اهورایی، همراه ساکنان گُردش، با شکیبایی، راه را بر دشمنان و بیگانگان میبست و عیشِ آنان را تیره مینمود.
بلوط، ای درخت بیمزار، بیزار از ناز نوروزی وقتی ناجوانمردی دستِ پای تو را میگیرد. بیچشیدن جام پشیمانی با دشنه جهل تو را می کُشد و دودِ بیداد راه میاندازد، آتشِ شورانگیزِ خشم تورا میافروزد و کام تو را تشنه میگرداند و دیدار به دادار می رساند. آیینه ابر، آنکه گاه چون زنِ نازایی، باید آیین نیایشی ” هلهله کوسه (۱)”halhale kouse برایش بهجا آورند تا ببارد. شکسته بال میشود. نوشِ خویش را پریشان میکند، همانند خاری گزنده، آتشِ خشمش قیامتی برپا. خروشان و خشماگین، برقآسا شمشیر از کمر میگشاید، سرکشی میکند، نعره میکشد و مبارز طلب میکند. مدهوش میشود و سرشکش سیلابوار بجوش میآید و اندوه میگشاید و شنگرفش هستیکن میگردد.
بلوط، این درخت پربرکت و سودمندیگزین که فعلاً از گشت روزگار دلخون است و جفاها میبیند، روزی روزیرسانِ توشه شور عشق نیاکان ما بود. چشمشان به دیدار او روشن و لشکرِ تنهاییشان شکفته میگردید و خوش میشد. درست در آبان و آذر که آذوقههای جمعآوری تابستانه رو به کاستی میگذاشت، میوه این درخت قابل برداشت میشد و قُوت و قوَت انسان و حیوان میگردید و شفابخشی مینمود. در تمام فصلها،جایی برای همخوانی و همخوابی و پناهگاه پرندگانی بود تا از افعی دشمن در امان باشند. در روز، سایه گستر خوشه آسایش دلخستگانی بود که به او پناه آورده بودند.
این درخت مقدس، در سابقه ذهنی نیاکان ما ارزشمند و عزیز است و از جایگاه خاصی برخوردار به نوعی که نامی مردانه برای عزیزان محسوب میشده، همانند برخی عوامل طبعی سود رسان دیگر مانند” برفی”، ” بارانی” ، ” اناری”، ” کناری”، نام ” بَلیطی ” bality، که همان بلوط به گویش بختیاریست بخاطر استقامت، سترگی و مثمر ثمر بودن، فرزندان خود را با این صفت نیکو نامگذاری میکردند.
۱- نمایش آیینی بارانخواهی در بختیاری
#خرم سعیدی، شهریور ۱۴۰۴، شهریار